محمود بن محمد چغمينى خوارزمى ( مترجم : اسماعيل ناظم )

361

قانونچه في الطب ( فارسى )

بهق اسود و آن نشانه‌هاى سياه بود كه بر جلد حادث شود و چون آن را بمالند مانند سبوس از آن جدا شود و بعد ماليدن سرخ نمايد و چون افراط كند برص اسود حادث گردد و حدوث او از مخالطت مره سودا با خون و جريان او بادى به سوى جلد بود و اكثر آن است كه جوانان را به سبب احتراق صفرا در ايشان و ميل او به سوى سودا حادث شود و همچنين در بلاد حاره و در مداومت‌كنندگان كد و تعب و تناول‌كنندگان اغذيه حريفه مولد سودا و انطاكى گويد كه بهق اسود را اكثر قوابى و حزاز گويند و تعطيش نيز نامند بهر آنكه از افراط عطش افتد و صورت او تغيير جلد از رنگ طبيعى به سوى سياهى است . اكسير اعظم ، ج 4 ، ص 491 تشنج و آن عبارت است از كشيده شدن عضو و فراهم آمدن آن پس بعضى اقسام او بر حال خود باقى مىماند و بعضى از آن به سهولت عود به سوى انبساط مىكند و چنانچه در تناوب و فواق و صرع مشهود مىگردد و سبب تشنج يا ماده بود يا غير ماده مثل حرارت و يبوست يا شىء موذى پس آن سه قسم بود مادى و سببى و ايذاى و تشنج مادى در اكثر بلغمى باشد و گاهى سوداوى و گاهى ماده دموى نيز بود و اين در اورام عضل باشد هرگاه ماده مورم در خلل ليف عصب افتد و خون را جارى كند پس عرض او زياده شود و طول او بكاهد و باشد كه به ندرت صفرا نيز به طريق دم تشنج امتلائى آرد و در تشنج مادى يا ماده فاعله او مشتمل بر تمام عضل باشد و اين تشنج بلا ورم بود و يا در موضع واحد حاصل شده باشد و سائر اجزا تبعيت او كند چنان‌كه تشنج ورمى از ماده منصبه به سبب ضربه با قطع يا به سببى ديگر از اسباب ورم افتد و گاهى تشنج مادى از ريح نافخ كثيف حادث شود و اين از آن قبيل است كه بيشتر عارض شود و زود زائل گردد و اين را عقال گويند . اكسير اعظم ، ج 1 ، ص 310 . ثاليل و مسماريه و عقف قرنيه و امثال آن بدانكه ثاليل جمع ثولول است كه به فارسى زخ و به هندى مسه نامند و آن بثور صلب مستدير است كه در بدن رويد و شش نوع بود يكى منكوس و او آن است كه غير منبسط بود بلكه املس شبيه به بثره صلب باشد غير آنكه مستدير بود و در گوشت فرو رفته باشد گويا كه در لحم مركوز است و گويند او آن است كه بيخ او ذو شظايا باشد دوم تبنى متشقق بزرگ مستدير ذى شظايا شديد اليبس سوم متعلق چهارم مسمارى كه سر او چون سر ميخ بزرگ پهن بود و بيخ او باريك و اندرون بدن فرو رفته همچو مسمار يعنى ميخ و به سفيدى مائل باشد پنجم قرنى و آن دراز عقف يعنى لختى كج به جانبى بود ششم طرسوس كه زير او مده باشد از آن چرك و ريم پالايد و سبب تولد ثولول خلط غليظ خشك بلغمى است كه نزد احتباس او در رگهاى كوچك خشك گردد و يا خلط سوداوى يا مركب از سودا و بلغم كه طبيعت به ظاهر بشره دفع ساخته باشد و به قول شيخ